عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

32

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

او را به بهايى حرام از بهر آن كه وى آزاد بود و بهاى آزاد حرام باشد . و روا باشد كه معنى - بخس - ظلم بود ، يعنى كه بر وى ظلم كردند كه او را بفروختند ، « دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ » بدرمى چند شمرده : گفتند بيست درم بود هر يكى را دو درم ، و يهودا نصيب خود نگرفت بايشان داد ، و گفته‌اند بيست و دو درم بود . معدود نامى است چيزى اندك را « 1 » ، هم چون ايام معدوده ، و انّما قال معدودة ليعلم انّها كانت اقلّ من اربعين درهما لانّهم كانوا فى ذلك الزّمان لا يزنون ما كان اقلّ من اربعين درهما لانّ اصغر اوزانهم كان الاوقية و الاوقية اربعون درهما . « وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ » اى ما كانوا ضانّين به اذ لم يعلموا كرامته و منزلته عند اللَّه عزّ و جلّ . برادران چون او را بفروختند و به مالك ذعر تسليم كردند گفتند : استوثقوا منه لا يأبق - او را بند بر نهيد و گوش داريد كه وى گريزنده است نبايد كه بگريزد و نيز دعوى حريت كند ازو مشنويد و ما از عهدهء همه بيرون آئيم . و گفته‌اند كه روبيل وثيقه نامه‌اى نوشت بخطّ خويش به اين مبايعت و اين شرط كه ميان ايشان رفت و به مالك ذعر داد تا حجّت خويش ساخت . پس مالك او را دست و پاى بسته بر شتر نشاند و سوى مصر رفتند ، به گورستانى بر گذشتند به راه در و يوسف قبر مادر خويش ديد راحيل ، خود را از سر اشتر بيفكند و گريستن و زارى در گرفت و گفت يا امّى يا راحيل ارفعى رأسك من - الثّرى و انظرى الى ولدك يوسف و ما لقى بعدك من البلايا يا امّاه لو رأيتنى و قد نزّعوا قميصى و فى الجب القونى و على حرّ وجهى لطمونى و لم يرحمونى و كما يباع العبد باعونى و كما يحمل الاسير حملونى . كعب احبار گفت آن ساعت كه بر سر تربت مادر مىزاريد از هوا ندايى شنيد كه : « اصبر و ما صبرك الّا باللّه » . غلام مالك - ذعر چون وى را « 2 » چنان ديد بر وى جفا كرد و گفت : آمد آنچه مولايان تو گفتند ! و لطمه‌اى بر روى وى زد ، هم در حال دست وى خشك شد ، و ربّ العزّه جبرئيل را فرستاد تا در پيش قافله پرّى بر زمين زد ، بادى عظيم سرخ برخاست و غبار

--> ( 1 ) - نسخهء الف : نامى هر چيزى است اندك را . ( 2 ) - نسخهء الف : كه وى را